تبليغاتX
Movies, Chocolate and Hot Tea

Movies, Chocolate and Hot Tea

مسلم است که برای دل خودم می نویسم ولی شما هم بخوانید

دوستان مستحضرند که ما داشتیم در مورد تابلوئی از مارک روتکو حرف می زدیم که تابلو چیز خاصی در وحله اول نبود الا چند لایه رنگ که بر بومی عظیم به صورت نوارهائی اافقی نهاده شده بودند. در رنگ های مختلف.اما لاکردار تو یک حراج فروخته شده بود به قیمت خون اجداد من از نوح به بعد.

روتکو اولین هنرمند یا نقاشی  نبود که ارادت خودش را به رنگ به این شکل نشون می داد. راستش صد سال قبل از روتکو (حالا اجازه بدهید از بقیه هنرمندان قرن نوزده به پائین فعلا فاکتور بگیریم) رنگ مایه مسرت و شادی خیلی  از نقاشان بوده، طوری که توجهشون به طرح یواش یواش می رفته تو حاشیه. مثلا یک هنرمندی بوده به نام ترنر  Joseph Mallord William Turner که انگلیسی بوده و دیوانه بازنمائی تاثیر آنی منظره به روح و روانش. جناب ویلیام در اواخر عمر زرتشت وار، عشق خودشون را به نور و خورشید در قالب کلام ابراز کردند اما قبل از ابراز کلام و ثبت نقل قول در ویکیگفتارد،  در اوج پختگی هنر خویش یک همچین چیزائی می دادند بیرون.

خوب شاهدید که در اوج رومانتی سیسم قرن نوزده انگلستان، ترنر بی شباهت به نوه نتیجه های آتی اش عمل نکرده و بیشتر با رنگ حرف زده تا با طرح.

  حالا مجبوریم یک کم حاشیه بر داستانمون بگذاریم. این حاشیه از انجا شروع می شه که  از  اواخر قرن هیجده  به بعد علاقه نقاشان به طبیعت به طرزی غیر قابل توصیفی شعله می کشه. بخشی از دلایل این امر به این برمی گرده که یک کم قبلش  یعنی در دوران روشنگری (حدودا  قرن شانزده و هفده ) آن زمان که لامپ بالاسر همه متفکرین روشن شده بود،  دردورانی  که کشیش ها به واسطه گندهای متوالی و پشت سر همی که تو فلورانس و رم زده بودند از چشم و چال مردم افتاده بودند و دیگه کسی برای شون تره خورد نمی کرد، وضعیت نقاش ها یک کمی عوض شد حیف که بحث پارسال مارتین لوتر را نیمه کاره ولش کردم اما  همین مارتین لوتر  بود که برای بخش قابل توجهی از اروپای اون موقع فاتحه کلیسا و پاپ و بساط گناه خریدن و بهشت فروختن را خوانده بود و بساطشون را زده بود به هم. از فرصت ایجاد شده پادشاه ها و ملکه ها استقاده کردند و نقاش ها را گرفتند به خدمت. دیگه اندازه صد نسل هم کلیسا ساخته شده بود و نقاش ها با تمرین عمق نمائی و پرسپکتیو و کوتاه نمائی و دراز نمائی پدر خودشون را در آورده بودند. حالا دوران ناز کشی شاهان از نقاش ها بود تا از دک و پوز براق و چاقشون برای آیندگان سند افتخار باقی بمونه. از اینجا به بعد هر کی دستش به دهنش می رسید صاحاب پرتره می شد. اینجوری بود که ماری ها، کریستینا ها، الیزابت ها، کا ترین ها و مارگو ها  در کنار جرج ها و فیلیپ ها و لوئی ها و هانری ها شدند مدل نقاش ها. فکر نکنم تا دوران پست مدرن اینقدر به نقاش جماعت خوش گذشته باشه. اگر ..س مثقال استعداد داشتند می موندند تو دربار، بین زنهای خوشگل می چرخیدند و حال می کردند به بهانه نقاشی طرف را منتر خودشون می کردند  و اوامر نقاشانه و هنرمندانه می دادند ای... حالا شاید دستی هم می رسوندند! ما که بخیل نیستیم بگذار یک بار هم تو تاریخ به نقاش جماعت خوش گذشته باشه! 

ایشون ملکه کریستینا هستند. ملکه سوئد. نمی دونم به نقاش اثر در کنار علیاحضرت خوش گذشته یا نه اما همین را بدونید که ملکه بسیار اهل دانش بودند و به زور دکارت را بردند تو دربار خودشون تا بهشون علم بیاموزه اما هوای سوئد سرد بود طبع ملکه هم اتشین دکارت این مجموعه اضداد را نتونست تحمل کنه سینه پهلو کرد مرد!

بعله این بساط برای خودش برپا بود و در کنار ملکه کریستینا و اندکی بعد از ایشان   بنی بشرهائی( در واقع بنت البشرهائی) چون معشوقه های طاق و جفت لوئی پانزدهم  و خانم ماری انتوانت تو فرانسه حسابی به نقاش ها حال می دادند. تا اینکه تق سلطنت تو  اون بلاد در اومد و دوران بره کشان نقاشان حداقل در فرانسه به سر رسید. اما شما ذهنتون را پرواز بدهید به سرزمین فلسفه مدرن یعنی آلمان. در همون دوران یعنی در اواخر قرن هیجدهم یک فیلسوف ساکت و اروم که تو زندگی اش به هیچ چیزی اهمیت نمی داد الا نظم و ترتیب بعد از سالها و سالها اندیشیدن دست به قلم برد و افکارش را به صورتی کاملا منظم و مرتب در سه گانه ای باشکوه ریخت بیرون. تو کتاب فلسفه برای احمق ها خواندم که این متفکر آلمانی آنقدر تو زندگی اش منظم بود که فی المثل بقال و قصاب محله اشون باهاش ساعت تنظیم می کردند. جناب فیلسوف کمی وسواس فکری داشتند چون اگر روزی فی المثل سنگی بر سر راه بود یا بلبلی دو تا چهچه بیشتر می زد نظم استاد می ریخت به هم.

نتیجه این زندگی وسواس گونه با منتهی درجه بهره وری خود به نفع هنر شد. جناب فیلسوف یعنی همون امانوئل کانت سه تا کتاب مشهور دارند به نام های 1- نقادی عقل محض 2- نقد قوه عملی 3- نقد قوه حکم

این آخری به نقد زیبائی شناسی معروفه و احکامی که حضرت کانت در آن شرح دادند هنر را از تقید به کشیش و شاه و ملکه و آدم های پولدار در اورد و یواش یواش، جراتی را به هنرمند بخشید که زیرجلکی و مخفیانه هنر را حتی از تقید بازنمائی طبیعت هم بیاره بیرون.  یعنی هنر چیزی نباشه جز برای هنر و درباره هنر.

خوب ما تا اینجا بیشتر نخواندیم و باید صبر کنید تا بروید اطلاعاتمان را رفرش کنیم تا آبرویمان بیشتر از انچه در قبل ریخته شده بود نرود و دیگر روتچنکو را مالویچ اشتباه نگیریم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/27ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط کامشین  | 

یادداشت دوست خوبم خانم داوران بر بهای یکی از تابلوهای مارک روتکو در یک حراجی آثار هنری، باعث یک سری صحبت ها و نظراتی شد که روی هم رفته مجبورم کرد از کله پوکم برای روشن کردن حرف هام یک کم استفاده بکنم و دو صفحه کتاب ورق بزنم. فکر کنم فقط تو این پست بتونم ماجرا را شرح بدهم و در پست های آتی باید بیشتر وارد ماجرا بشم.

مثل اینکه یکی از تابلوهای مارک روتکو هنرمند روسی تبار آمریکائی به مبلغ 86.9 میلیون دلار تو یک حراجی به فروش رفته. این تابلو یک چیزی است تو مایه های چند لایه رنگ افقی در کنار هم. با تونتالیته قرمز و زرد. روتکو از یک سالهائی به بعد روی بوم های بزرگ لایه های افقی رنگ می گذاشت و به غیر از رنگ چیز دیگری تو آثارش معلوم نبود. صد البته که تو کله خودش یک حرف هائی داشت اما هنرمندان مکتب اکسپرسیونیسم انتزاعی به قدری درونگرا و خودخور و کم حرف بودند که اصولا خودشون نظر زیادی در مورد آثارشون نمی دادند. سر دسته شون جکسن پالک که عشق خودمه و دیوونه  شم،  یک سری فیلم  و عکس از جریان نقاشی هاش گرفته و توضیحاتی داده اما در واقع این هنرمندان تابلوهای عظیم،  انقدر در خودشون فرو می رفتند و انقدر در مفهوم فرم هنری غرق شده بودند که  اصولا اهل توضیح دادن نبودند. یک راه بهتر برای به جای حرف زدن انتخاب می کردند: خودکشی!

خود این جریان اکسپرسیونیسم انتزاعی یکی از پر چالش ترین جریانات هنری معاصره. هر چند در ظاهر برای بیننده عادی چیز خاصی نیست جز رنگ بازی اما به همین سادگی هم نمی شه کنارش گذاشت.

پارسال که تابستونی رفته بودیم یک سر جاتون خالی موزه هنری انتاریو AGO ، از شانس خوبمون آثار هنرمندان اکسپرسیونیست را از MOMA  (موزه هنرهای مدرن)  قرض گرفته بودند و به نمایش گذاشته بودند. خوشبختانه عکاسی ازش آزاد بود و من برای خودم حسابی در میان آثار هنرمندان متا مدرن چریدم و نشخوار کردم..

این یکی از آثار روتکو بود. ملت همینجوری که می بینید ایستاده بودند و اون اقاهه که کله اش برق می زنه در مسابقه وایستیم ببینیم کی از رو می ره برنده شد و از هپروت بیرون نیومد که نیومد.

 در کنار آثار روتکو مجموعه کاملی از آثار همه هنرمندان این سبک قرار داشت از جمله آثار مرشد اعظم ویلl   د کونینگ...(یادش به خیر استادی داشتیم که در تلفظ این اسم کم نمی گذاشت  Willem De Kooningو با غلظت می گفت د کووووونینیگ)


از همان دهه 40 و 50 میلادی که این هرمندان آثارشون را در معرض دید گذاشتند تا همین الان فقط دو جور رویکرد در قبال اثارشون مشاهده می شه.

بیرون از گالری این آثار کاغذ قلم گذاشته بودند که نظرمون را بنویسیم بچسبونیم به دیوار. عکس زیر یکی از اون نظرات را  نشون می ده و نسبتا کار منو در توضیح دادن راحت می کنه .  اون دو جور رویکرد همینها هستند که این بازدید کننده خوش ذوق توصیفشون کرده:


خوب تا همین جا داشته باشید تا من دو ورق  دیگه بخوانم و برگردم.


+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/25ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط کامشین  | 

 واقعا نمی دونم چی تو سرم بوده و چی فکر کرده بودم، که ورداشتم کارتون ژاپنی سفارش دادم!  می دونید تو آخرین محموله فیلمی که دریافت کردم سه تا کارتون ژاپنی وجود داشت:

1- پرنسس مونونوکه

2- Spirited Away

3 - قبری برای شب تاب ها A Grave for Fireflies

راستش سفارش دادن این فیلم ها اشتباه محض بود. کارتونی که مخاطب بزرگ سال داره به صورت بالقوه می تونه به معمائی لاینحل تبدیل بشه. قضیه خیلی ساده است وقتی شما فرهنگ و اسطوره های ملتی را نشناسید، درک فانتزی کارتون و همراه شدن باهاش بسیار شاق و طاقت فرسا است. فی المثل براتون بگم که اندازه نوک سوزنی از کارتون شماره 2 سر درنیاوردم که نیاوردم! اصلا نمی فهمم اسمش یعنی چی؟ تو فیلم روح رودخونه ای که اسمش را فراموش کرده بود و قابلیت تبدیل به اژدها را داشت یواشکی رفت طلسم سر به مهر یک جادوگر مهربون اما عجوزه را دزدید! تو کارتون اول هم یک دختر خانم خیلی خشن و جنایت کاری بود که گرگ ها بزرگش کرده بودند و یک روح جنگل بود که شبیه به گوزن بود اما به جای یک جفت شاخ، آنتن تلویزیون رو سرش داشت! یک سری خوک و گراز هم بودند که اولش روم  به دیوار رب النوع بودند بعد اهریمن می شدند، یک سری ادم هم بودند جذام داشتند! فقط این وسط مسطا دستم اومد که تو برخی از اقوام این قضیه فرزند خواندگی آدم توسط گرگ موضوع مهمی است از روموس و رومولوس بگیر تا پرنسس مونونوکه! همشون هم یک جورائی دیوونه اند!

و اما  بشنوید از کارتون سوم که  از موضوعیت فانتزی و اسطوره و خالی بندی خالی   و داستانش معاصر  و ملموس بود. جونم براتون بگه برای نابود کردن اعصاب و به خاک سیاه نشوندن شما در شب جمعه و صبح روز بعدش همین کافی است که بشینید این کارتون را ببینید. همین الان که براتون دارم تایپ میکنم همینجور دارم اشک می ریزم و فخ فخ می کنم. انقدر داستان جانسوز این کارتون تو روانم تاثیر جانکاه گذاشته که دلم می خواهد بلند شوم اول یک مرگ بر آمریکای درست و حسابی بگم، بعد پاشم برم با یک هفته تاخیر هر جور شده رای بدهم تا آخرین مشت محکم خود را بر شکم استکبار جهانی کوبانده باشم بلکه یک کم داغ دلم آروم بگیره.

تو این کارتون شاهد آخرین ماه های جنگ جهانی دوم هستیم  و داستان یک خانواده را تعقیب می کنیم که پدر خانواده افسر نیروی دریائی است، مادر خانواده که فقط چند ثانیه حضور داره برای تکمیل بدبختی یک بیمار قلبی است و یک خواهر و برادر کوچولو هم هستند که بار فیلم را با بدبختی تام وتمام به دوش می کشند. بعد این آمریکائی های خونخوار جنایتکار می ایند شهرشون را که کوبه باشه با یک سری بمب های آتش زا به خاک سیاه تبدیل می کنند و مادر بچه ها جزغاله می شه و بچه ها آواره. خلاصه کنم که ته فیلم جفتشون از گرسنگی و بیچارگی تو روزهای بعد از تسلیم ژاپن می افتند می میرند. پدرشون هم هیچ وقت نمی اد. فامیل دورشون هم مثل سگ از خونه می اندازتشون بیرون. خلاصه یک نکته روشن تو کل این داستان زهرماری نبود که شب جمعه یک ریزه محض دل ما راه بیاد. آخه لاکردارها! هندی ها فیلم می سازند جانسوز و جانگداز اما حداقل دو تا صحنه بشکن و بالا هم می اندازن یک گوشه اش! 

حالا وسط تماشای کارتون کامی هم برای اینکه جلوی فوران احساساتش را بگیره شروع کرده به هیرو هیتو فحش دادن که اگه ژاپنی ها چشم تنگ نفله به پرل هاربر حمله نمی کردند، اصلا پای آمریکا به جنگ جهانی دوم وا نمی شد و الان دنیا یک ریخت دیگه بود! و بالطبع نه بلوک غربی وجود می داشت نه هیتلر نازنین مجبور می شد زیر فشار این متفقین احمق  خودکشی کنه! آلمان اروپا را گرفته بود و سر کمونیسم هم به خاک سیاه مالیده شده بود. امریکائی ها هم برای خودشون اون ور اقیانوس خوش بودند! هیرو هیتو هم چین و کره را به خاک پاک میهنش افزوده بود!  بعله خلاصه برای اینکه اشکش جاری نشه پرت و پلاهائی گفت به یاد ماندنی. اخرش هم جلوی تلویزیون از هوش رفت و خوابش برد. آخرهای فیلم ارواح دو کودک فلک زده به شهر کوبه مدرن و نورافشان نگاه می کردند و لابد کیف می کردند که بیخودی نمردیم!

خوب الان حالم بهتره و دیگر اشک  نمی افشانم اینها را هم گفتم که یک وقت شما هم مثل من گول حرف های راجر ایبرت را که این فیلم را جز ده فیلم برترش اورده    نخورید...کم بچگی ها مون از پرسوناژهای مادر پدر گم کرده و بدبخت ژاپنی پر بود؟ والله به پیغمبر...



+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/22ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط کامشین  | 

دیروز از طریق اخبار مجازی دریافتم که آقای ایرج قادری فوت کرده اند. به رحمت ایزدی پیوسته اند. می دونم که بی انصافی است اما خوب خوراک مرده خورهای فرهنگی و مجلات و روزنامه های زرد و قهوه ای فراهم شد و به هر علت این جماعت مطلبی برای به عرش هنری بردن مرحوم پیدا خواهند کرد.

کاری به شخصیت حقیقی آقای قادری ندارم. مگه اصلا شناختی دارم که بخواهم نظر بدهم؟ اما شخصیت هنری ایشون به کمک آثار سینمائی ای که خلق کرده اند برای ما ملموس تره.  که خدابیامرز خوب جفنگ می ساخت و جفنگ هاش هم برای خودش طرفداران بسیار داشت. برای اینکه خیلی جدی نشیم و بحث رنگ و بوی نقدهای مجله ای را نگیره به خودش،  رک و راست خدمتتون عرض کنم که اگر اینجانب هم به جای مرحوم قادری بودم سلاطون که سهله هزار تا درد بیدرمون تر می گرفتم. چرا؟ الان خدمتتون عرض می کنم.

به شهادت منابع سینمائی و اینترنت مرحوم قادری پرونده بسیار شلوغ پلوغی در همه حوزه های سینما دارند از بازیگری بگیر تا کارگردانی و تهیه کنندگی حتی نویسندگی و تدوین! همه فن حریف ماشاالله. 

بار سنگینی این پرونده بیشتر روی قبل ار انقلاب گذاشته شده.  خدا بیامرز برای خودش بر و روئی هم داشت. تو فیلم های دهه چهل، بیشتر نقش های دختر کشی مثل خلبان و ملوان را بازی می کرد و دل می برد. بعد هم که دید کارگردانی صفاش بیشتره و اگه کارگردان باشه حداقل رو پک و پوز خودش بهتر و بیشتر می تونه مانور بده، برای خودش یک پا  فیلمساز  شد. اما خوب شما بهتر از من می دونید که تق فیلم های  آبگوشتی و داش مشتی و جاهل و رقاص کاباره ای و ....تو سالهای 55- 56 دیگه در اومد. آخه اون موقع ها هم کم و بیش فیلمسازی احتیاج به مجوز ارشاد و معاونت سینمائی داشت حالا گیرم با اسامی متفاوت . بعد اینقدر ضابطه مابطه براشون گذاشته بودند که عملا دستشون بسته می شد. فی المثل  تو فیلم کوچکترین اشاره ای  به مقام معظم رهبری نشه، مواظب تریج قبای این آقا و کلاه  و عمامه اون آقا باشید، به هیچ صنفی توهین نکیند که  با این وصف، عملا جز قوادهای خیابون قزوین و خانم رئیس های نیوسیتی ، چاقو کش ها و جاهل های پاشنه ورکشیده، رقاص های تو کاباره ها صنف دیگری برای موضوعیت باقی نمی موند. ایرج خان هم تو همین سوژه می چرخید و فیلم می ساخت. خلاصه که سینما رو به موت بود و تو جریان آشوب های قبل از انقلاب هم ترتیب سینماها و مشروب فورشی ها یک جا داده شد. همین تو تهران 22 تا سینما را آتیش زدند و خلاصه جنازه رو به موتش را روز 12بهمن  بردند بهشت زهرا تا آقا فرمون بده تیر خلاص را بهش بزنند. آقا داشتند دولت تعیین می کردند و تو دهن این و اون می زدند که یک  دفعه یاد سینما کردند که در کمال تعجب یکی از  حضرات سر به گوش اقا فرو کردند و ایشون را متوجه رسالت پیام گونه و مدرس وار سینما کردند و یک " ما سینما مخالف نیستیم با فحشا مخالفیم" جون سینما را نجات داد!بعدا هم که "لکن گاو فیلم خوبی بود" خط مشی سینمای گلخونه ای را روشن کرد!

با همین نقل قول یک عده جوون دماغوی بیریخت مثل محمد کاسبی و مخملباق و آقا فرج سلحشور شدند متولی سینما. امثال مرحوم قادری هم که دل شیر داشتند و مهاجرت نکردند فکر کردند اگر جای جاهل را با مجاهد عوض کنند  قضیه حله، یک دفعه زدند تو خط تسبیح و تماز وشهادت و پشیمونی و افشای جهانخوار بودن امریکا و امپریالیسم و این دری وری ها. با این همه، سینمای پس از انقلاب در حال تاتی تاتی کردن بود و فیلم هائی ساخته می شد که الان کمدی محض اند و می شه نشست پاشون و قاه قاه خندید. تا اینکه زد تو سال 61 آقای قادری تصمیم گرفت آب توبه بریزه روی سر جماعت سینما گر.

اینجوری شد که فیلم "برزخی ها" ساخته شد. تو این فیلم همه آیکون های سینمای قبل از انقالب جمع اند. فردین، ملک مطیعی، حسین شهاب و خود آقای قادری در مقام بازیگر و کارگردان. داستانش هم یک چیزی است تو این مایه ها: 22 بهمن شده و اوضاع شیر تو شیره. یک عده جانی و خلاف کار تو بلبشوی به وجود اومده از زندون می زنند بیرون. به قصد فرار از مملکت می روند سمت غرب. توی یک ده پناه می گیرند و بعد یک سید اولاد پیغمبری به نام سید یعقوب ارشادشون می کنه. راهنمائی شون می کنه چشم و چالشون را باز می کنه اونقدر که وقتی دشمن بعثی خونخوار به ایران حمله می کنه، همه می روند جبهه می جنگند و شهید می شوند!

خوب این همون قصه لوس و دستمالی شده ای است که بیست و پنج سال بعد آقای ده نمکی با ضمیری اگاه و دلی مطمئن و با حمایت های بالا و پائین می روند سراغش. دنیاشون را می سازند ژست روشنفکری به خودشون می گیرند، ادعاهاشون شکم فلک را جر می ده ماشاالله سریال را تا 3 هم ادامه می دهند.

اما با اقا ایرج که نیتش توبه کردن و تطهیر آیکون های سینمای قبل از انقلاب بود چه برخوردی شد؟ برادران حوزه هنر در نهایت لطف ابزار داشتند که آرزوی سینما را می گذاریم رو دلتون! غلط کردید فیلم ساختید!! و هیاهوئی به پا کردند مثال زدنی همین مخملباق حرف هائی زد که الان که  قادری مرده تکرارش درست نیست...و می دنید این هیاهو برای چی بود؟  این فیلم در وانفسای سینمای مردنی و پیزوری اول انقلاب در عرص چند هفته 8 میلیون تومان فقط تو تهران فروش کرد. هشت میلیون تومان در سال 61. و حضرات حوزه هنری که با توبه نصوح و استعاذه و دو چشم بی سو به زور چند نفر را کشونده بودند سینما از وحشت فروش این فیلم هر غلطی کردند.

اینطوری شد که آقای قادری تا سال 74 ممنوع الفعالیت بود. فردین و ملک مطیعی ترچیح دادند بروند سراغ معاملات ملکی و فرش فروش و شیرینی فروشی. حسین شهاب هم رفت لاله زار خیابان ارباب جمشید غاز بچرونه و قس علهذا...

بنابراین خودتون را بگذارید چای آقامون ایرج که وقتی اخراجی ها دراومد چه حالی شد...

و اینطوری است که از نخبه تا نقطه  همه در بلبشوی رانت فرهنگی  زیر جرخ دنده های تبعیض له می شوند و سلاطون  می گیرند و خبر مرگشون هیج اسمی هم در اخبار شنیده نمی شه. 


+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/18ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط کامشین  | 

خیلی مشتاقم فوتو شاپ یاد بگیرم. می دونم امروزها همه با دوربین دیجیتال و نرم افزارهای مربوطه به انضمام  یک لپ تاپ، عکاس و گرافیستند از طرفی کاملا واقف هستم که با وبلاگ هر کسی استعداد بالقوه نویسندگی اش را شوت می کنه بیرون، می دونم تجهیزات و ادوات جای خالی ذوق و سلیقه و هنرمندی را پر می کنه ...بعله ...اما مگه من دل ندارم؟ من هم دلم می خواهد در ایامی که سگ می زنه گربه می رقصه فوتو شاپ یاد بگیرم تا فی المثل عکاس های زیر را اصلاح درست و حسابی کنم.

صبح از جا برخواستم و دیدم آسمان همینجور داره  با سخاوت  بارون و رعد و برق می فرسته پائین. رفتم تو حیاطی که بهار توش ترکیده بود، عکس گرفتم. دلم می خواست نوک برگهای رزه قرمز قرمز می بود بقیه عکس سیاه و سفید!! غنچه هم حالا یک ته رنگ داشته باشه بد نیست....

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/16ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط کامشین  | 

وقتی روزی ده بار اینجا را چک می کنم و می بینم که از کامنت های تائید نشده خبری نیست، دستم می اد که باید بنویسم. اگر در این موافع نوک انگشتانم بخارند که چه بهتر اما اگر توبره ام خالی و انبان ذهنم خالی باشه، وا مصیبتا که نمی دونم چه کنم تا خدا و خلق خدا را خوش بیاد.

می دونید هر چند که   فیس و افاده   روشنفکرانه  با خوش اومد خلق خدا  کاری نداره، اما چرا خودمون را گول می زنیم، گذشت آن دوران مزخرف هنر برای هنر، نخیر جانم مخاطب بسی مهمه و باید مثل یک گربه ملوس نازش را خرید و جای چنگولش را تحمل کرد. هرچند لاکردار ناخن داشته باشه این هوا، هر چند ده بار که نازش کردی بار یازدهم بر می گرده و انگشت را گاز می گیره، اما اثر بدون مخاطب مثل ناز کردن گربه گچی تزئینی است. هیچ حسی به آدم نمی ده الا گرد و خاک یک خونه مرتب نشده.  دور از جون شما عین خونه ما

خوب خدمت خانمهائی که شما باشین و آقایونی که یک کم دورتر نشسته اند عرض کنم که محض دل تون  امروز فیلم "Desert Flower" را دیدم و افسوس خوردم که چرا کتابش را نخوانده ام.  فیلم طبق معمول آش دهان سوزی نبود و فقط یک هنرپیشه داشت در نقش "صحراگلی "خانم که آتش جان بود و صنمی بود به غایت زیبا که تمام مهرویان سفید روی هالیوود  را به یک ور حواله داده بودند و با زیبائی آفریقائی خود آتش به خرمن دل من زدند. 

داستان به ماجرای نسبتا سیندرلائی مدلی آفریقائی بر می گرده که دست  قضا و قدر از بیابان نشینی و خاکستر نشینی برش می داره و پس از طی مراحل عدیده ایشون را در مرز دنیای مد و لباس قرار می ده. اما ماجرا اصلی اینه که ایشون یکی از نمایندگان مشهور فمینیست های موج سه هستند. فمینیست هائی که هنوز دامنه فعالیت ها و باورهاشون به محدوده روشنفکری ما نرسیده، یعنی اونائی که دغدغه شون فراتر از حقوق برابر زن و مرده و در واقع از گوشه های پنهان جوامعی سخن می گویند که زن اصلا حقی نداره. برخلاف فمینست های موج دو که خوشی زیر دلشون را زده بود و دنبال حقوق برابر با مردان بودند و روی سخنشون به خانم هائی  آمریکائی اروپائی ای بود که تو خونه های لوکس و پر از وسائل برقی نشسته بودند و مثلا ابژه جنسی شده بودند ، فمینیست های موج سه جهانی تر فکر می کردند طوری که طیف دغدغه هاشون بسیار وسیع بود و به جغرافیای خاصی محدود نمی شد. اینطور براتون بگم برای زنی که تو هند گوشه خیابون می زاد و با ادرار گاو بچه اش را می شوره، یا دختری که در افغانستان توسط باباش به یک پیرمرد فروخته می شه، یا زنی که  تو همین ایران خودمون به خاطر عدم  تسلیم در برابر امر پدرش به قتل  می رسه، دغدغه های موج دو مثل شوخی می مونه. اونا از خداشونه تو جامعه ای زندگی کنند که مردها ازشون انتظار عروسک پرده نشین را داشته باشند یا تو خونه و آشپرخونه محصورشون کرده باشند چرا که درسته که حق خانم ها سالها در غرب کمتر از آقایون بوده و ارباب تقدیرشون نبودند اما بالاخره یک ریزه که حق داشتند! اون خانمی که ختنه می شه اصلا براش مهم نیست که تو جامعه ای زندگی  کنه که خانم ها فی المثل حق رای ندارند! حق رای سرشو بخوره وقتی دارند در بربریت محض ترتیبش را می دهند!

صحراگلی خانم هم فعال حقوق زنان هستند و تمام کوششون برای جلوگیری از   سنت منحوس  ختنه کردن دخترانه.  طبق اطلاعات فیلم هنوز هم در سال یک خروار دختر بچه کوچولو  ختنه می شوند و نهضت هنوز ادامه داره. بگذریم که قضیه بسیار دل ریش کننده است. گویا صحراگلی خانم مورد نظر ما در عالم واقع و به عنوان یکی از قربانیان،  سخنرانی پرشوری در سازمان ملل کرده اند و توجه اذهان را برای اولین بار در سطح جهانی به این قضیه جلب کرده اند. 

حدودا هفتاد سال پیش جوانی از هموطنان خودمون که اسمش حسین دانشور بود نیز به شیوع این عمل در مناطق جنوب و جنوب غربی ایران اشاره کرده بودند. ایشون ایرانگردی بودند که خشن ترین، مهیب ترین و کثیف ترین جلوه از ایران هفتاد سال پیش را طی سفرهای خود تجربه کردند و با قلمی نه چندان شیوا آن را نگاشتند. خود این بابا شخصا دخترانی را دیده بود که تا شب ازدواج درست و حسابی مهر وموم شده بودند. کتاب ایرانگردی ایشان سرشار بود از شرح پر افتخار ایرانی مخروبه و عفن. جائی که مردم از کمبود آب شرب به پیوک دچار می شدند، به شدت آلوده روابط ناسالم اجتماعی بودند، دورانی که ناخداهای لنج در سفرهای دریائی، حتما لیدی بوی به همراه داشتند و بدون آن به آب نمی زدند،  شاهدان عینی از دوران ترکتازی دوست محمد خان در سیستان می گفتند که تنترا می گذاشت و همه حوران سیمین بدن را حلال اعلام می کرد. خلاصه که جهنم دره ای بوده ایران برای خودش و ده تا رضا شاه هم به سختی از پس  این همه نکبت بر می آمدند. 

بعله فیلم فوق ما را به یاد ایرانگردی های آقای دانشور در هفتاد سال پیش انداخت و موی به تنمان سیخ کرد.

در سالهای خوابگاهی دوستی داشتم که متعلق بود به عشیره ای مشهور در اهواز. می گفت مامان بزرگش تو بچگی ختنه شده بوده. اعتقاد بر این بوده که اینجوری بهتره و دختر پاک می مونه.  مرده شور هر چی پاکی و طهارت این مدلی را ببرن!

 با عرض معذرت از جمیع خوانندگان از انجا که جو زده شده ام و روح فمینیستی درونم داره شعله می کشه، فحشی می دهم به هرآن که  به هر طریق مهر تائید اعتقادی مذهبی به این بربریت محض بزنه.


 




+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/13ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط کامشین  | 

پیشنهاد یکی از دوستان من باب نوشتن متنی طنز که فارغ از جهات اربعه باشد و کسی را ناخوش نیاید، تا بتوان با سرمستی و خوش حالی آن را به زیور طبع آراست، منو دو روزه برده تو فکر. اول بسیار مستدل و منطقی به ماهیت نوشته طنز فکر کردم. جای شما خالی تا پوئتیک خیالی ارسطو که تو نوشته هایی امبرتو اکو ازش یاد شده، نیز  پیش رفتم. سعی کردم مبانی طنز را از نو کشف کنم. یعنی درکی نسبتا عمیق داشته باشم از موقعیت ایجاد طنز. علل بروز خنده و از این چیزمیزها که تحلیل گران نمایشنامه و فیلمنامه نویسان زبر دست بلدند اما دوستتون  تون بلد نیست.

بعد که دیدم در امر تحلیل نمایشنامه های یونانی نابلد و نا استوارم پناه بردم به راه حلی ساده تر. چه خاطره خنده داری را می توانم براتون تعریف کنم که طنز ناب باشه؟ بعد که مثلا خاطرهه یادم اومد چگونه تو قالب کلمات بگنجونمش که خنده دار بیاد؟ آخه میدونید خاطرات من مجموعا بصری هستند و اگه به سیم فیلم در بیایند بسی خنده دار تر از زر و زیور کلامی هستند. یا شاید قلم من برای اینکار قوی نیست. بگذارید اعتراف کنم که به نظر من  یکی از سختترین کارهای دنیا نوشتن متنی است که واقعا طنز باشه. باور کنید خیلی سخته. علی الخصوص وقتی مذبوحانه تلاش میکنید از ابتذال فاصله بگیرید.

دیروز حین اندیشیدن به طنز نوشتاری  فیلم "بودن یا نبودن" مل بروکس را دیدم و بیش از بیش از قدرت طنز نوشتاری مایوس شدم. مطمئنم فیلمنامه این فیلم آنچنان آبکی و مزخرف بوده که تهیه کننده به مل بروکس گفته " برو بمیر" و شوتش کرده از دفتر بیرون. اما همین مزخرف در قالب تصویر می تونه به قول شراگیم باعث عود هموروئید آدم بشه. جدی می گم در طنز تصویری قدرتی است که در انتقام نیست! می تونید خوددتون برید این فیلم را ببینید و دردسر درد جانکاه عود هموروئید را به جان بخرید. خود دانید و خدای خود و انتهای راست روده خود!

خلاصه که نتیجه تفکرات دیروزم  رسیدن به بن بستی عظیم بود. از طرفی به لحاظ تکنیکی که مایوس شدم دنبال راه حلی برای فرافکنی گشتم که طبق معمول فلسفه به دادم رسید و با خوشحالی بهم یادآوری کرد که به همان طریقی که همه چیز این عالم فانی نسبی است، تفکیک طنز و مثلا تراژدی هم از هم ممکن نیست. یک جورائی مثل خیر و شر لازم و ملزوم هم هستند. پس برو خوش باش! الان براتون توضیح می دهم

  مثلا یکی از خنده دارترین خاطرات من به روزی بر می گرده که مشغول کار بودم و طبق معمول به همراه سایر دراز گوشان در باتلاق کار گیر کرده بودیم. مشکل این بود که محلول سولفات روی آغشته به دی اکسید منگنری را باید فیلتر می کردیم که مثل ژله بود. ژله هم تمایلی به جدا شدن از بستر ابکی خودش نداره. حالا هی شما بیا با پمپ براش فشار ایجاد کن و زور بزن که فیلتر بشه. فیلتر که نمی شه هیچ یک نیروی معکوس هم برات ایجاد می کنه که کل سیستم بترکه. کاری هم نداره دمای محلول  حین فیلتر 90 درجه است. قشنگ منفجر می شه تو صورتت. خوب البته من شانس آوردم  که در زمان حدوث این اتفاق،  پشت چاقترین و خونسردترین کارگر کارخونه پناه گرفته بودم و او خواسته یا ناخواسته سپر بلای من شد و محلول داغ سولفات روی آغشته به دی اکسید منگنز با تمام قوای پمپ پاشید تو صورتش.

عکس العمل کارگر فوق که دومتری قد و دویست کیلویی وزن داشت این بود که با خونسردی تمام بدون بروز هیچ عکس العملی  گفت: " کور شدم!" و این کور شدم را طوری گفت که انگار داره به مادرش تو تویسرکان تلفنی خبر می ده که "بهت زنگ زدم نبودی"  متاسفانه من در همان موقعیت خیس و ننگین در کنار فیلتر پرس منفجر شده و غول دومتری ای که غرق لجن قهوه ای رنگ داغی بود، به خاطر شیوه بیان خونسردانه و مونو تون کارگر فوق، هارهار زدم زیر خنده. و باور کنید هر بار که این موضوع را برای کامی تعریف می کنم اون هم هارهار می خنده. فارغ از اینکه واقعا کارگر فوق تا سه روز کور و تا سه هفته نیمچه کور بود

یک دفعه دیگه هم یادم می اد که باز یک جای دیگه کارخونه ترکیده بود (راستش این کارخونه ما دائما می ترکید) و همه چی با هم قاطی شده بود. فرض کنید بدترین اتفاقی که می تونست بیافته افتاده بود. همه با حالتی افسرده و غمگین به منجلابی می نگریستند که علاجی بهش نبود. همه دستگاه ها خاموش شدند و کارخونه در سکوتی مرگبار فرو رفت. تو همین اوضاع یکی از کارگرها که از اعقاب کوه نشینان زاگرس بود به یاد روزهائی که گرگ به گله اش می زد،  زد زیر آواز. آنچنان آواز دشتی ای در دستگاه شور خواند که به چشم همه اشک آورد. در همین لحظه مدیر عاملمون که بهتر از هر کسی به عمق بدبختی اشراف داشت از تو اتاقش داد کشید: "غیاثی نخون....غیاثی نخون" و باز شرمنده ام که من و دوست همکارم درب آزمایشگاه را بستیم و بازهم هارهار به طنزی که تو هوا وول وول می زد خندیدیم.

خوب جدا از این خاطرات لوس و بی نمک واقعا طنز نگاری از وقایع نگاری، اتوبیوگرافی نگاری، خبرنگاری و مرثیه نگاری کاری به مراتب سخت تره و باید به هزار ابزار مختلف پناه برد تا بشه لبخندی را به زور به لب کسی نشوند.

خلاصه که برای من تمام خاطرات  طنز آلود یا در متن تراژدی حادث شده اند یا در حواشی نزدیک به مرکزش. به خاطر همین با ابزار کلام در کشتزار مجاز نمی تونم خیلی مانور بدهم. مگر همه چیز را بسپرم به تخیل شما و قدرت تصویر سازی تون. 

در هر حال دارم فکر می کنم که داستانی مقبول و شیرین با مایه های طنز بنویسم. راستش مصالح هم برای این کار کم نیست، چیزی که کمه ذوق و توانائی آبجی تونه. مثلا می شه آدم با موجودی  رک و بی پروا و بی ریا مثل کامی زیر یک سقف باشه و موضوع برای طنز نگاری نداشته باشه؟ شما همین را داشته باشید که روزی که می خواستیم عقد کنیم و چهارنفر آدم دورمون جمع شده بودند و انتظار داشتند حداقل یک چیزمون به آدمیزاد دو پا رفته باشه و فی المثل حالا که هیچی از بساط سفره عقد را نداریم حداقل آینه روی میز داشته باشیم با خونسردی رفت آینه توالت را کند اورد گذاشت کنار میز تکیه اش داد به دیوار! یا مثلا تو روزهائی که می خواستیم برای تبدیل پروسه رفاقت به همزیستی زیر یک سقف تلاش کنیم، موقعی که ربع ساعتی مجنون وار به هم زل زده بودیم و در هپروت فرو  رفته بودیم (یعنی من تو هپروت بودم اما اون بسیار هوشمندانه در حال تفکر و بررسی بود)، سکوت را شکست با بی ریائی تمام بهم پیشنهاد کرد قبل از هرکاری به یک دکنر مجرب جراحی پلاستیک مراجعه کنم تا عیب  و ایرادهای صورتم را برطرف کنه و علاجی برای زشتی صورتم پبدا کنه. نه جون من بود شما بودید از خنده غش نمی کردید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/11ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط کامشین  | 

بازارهای روز محل جالبی است برای مطالعات فرهنگی با رویکرد مردم شناسانه و جامعه شناسانه....حالا شما داشته باشید که من در تقلید ظاهری هر امری در لایه های بسیار سطحی اوستا هستم. یک قیافه غلط انداز گرفتم، دوربین را انداختم کولم و رفتم تا به بهانه موضوعاتی چون "بانوان کار" ، "مادر سالاری در مناطق مرطوب و شرجی" ، "چگونه زمین خوار شویم و  کسب درآمد حلال خانه را دوش خانم ها بیاندازیم" تو کار مردم سرک بکشم و فضولی کنم.

خیالتون تخت که اجازه گرفتن تو کار نبود. عکس می انداختم و در می رفتم. فوقش این بود که فحشم می دادند و سبزی گندیده طرفم پرت می کردند! عکاس باید دل داشته باشه! اونهم این هوا....

سه تا عکس دیگه چپاندم. قبلا در فیس بوق چپانده بودم. یک سری توضیح و تفسیرات داره که نگذاشتم. عکس هام بازاری پسنده می دونم. لنز دوربینم خیلی خوبه. می دونم این روزا همه با دیجیتال عکاسند. منو به لینک عکس اون میمونه که پشت ویزوره یک کانون هچل هفته وصل نکنید.خودم دیدم می دونم. اما محض اطلاع عرض کنم از سال 71 است که ما عکس می گیریم و یک کارتون نگایتو داریم در آستانه نابودی...با کامی روی هم شش تا دوربین داریم از اعصار و قرون گذشته تا به حال...این آخری را برای سر پیری خریده ایم عصا دستمون باشه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/06ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط کامشین  | 

تقریبا سه روز وقت و چشم گذاشتم و با دیدن چهار قسمت آخر هری پاتر خودم را گیج و کور کردم. الان هم با حس عجیبی در دماغ، نیمه شبان و بعد از  دیدن اخرین قسمت نشسته ام اینجا خدمت شما تپ تپ می کنم. امیدوارم وسط تپاتپ (Tapatep)* نیمه شبانه، غش کنم و کمتر لاطائلات به هم ببافم!

خدمتتون عارضم که من حال خواندن کتابهای ترچمه شده هری پاتر را نداشتم. اوایل که این کتاب در اومده بود و باب شده بود و همه را سودائی کرده بود، دغدغه اصلی من حذف کبالت و نیکل از محلول سولفات روی بود و به هیچ چیز دیگری جز استخراج روی از لجن ریخته گری برنج فکر نمی کردم. بیماری ام طوری حاد بود که یوزر نیم و پسورد م برای ورود  به اینترنت کبالت و نیکل بود**.  خلاصه که هری پاتر و دوستان و جی کی رولینگ محترمه را سوسک هم حساب نمی کردیم. شبی از شب ها که مایوس از فیلتراسیون محلول سولفات روی گشته بودیم و لجن هیدروکسید آهن مثل بختک به وجودمان چسبیده بود و کار متوقف شده بود و تولید ترکیده بود، ساعت ده شب خیس و لرزان و بدبخت رسیدم خونه. سردم بود و جانم از نوک دماغم آویزان بود. کنار بخاری تمرگیدم و الهی در آتـش جهنم بسوزم که به هیچ چیزی دقت نکردم الا اینکه تلویزیون داره یک فیلم جدید نشون می ده. غلط نکنم  فیلم هری پاتر  در حال پخش بود و بالاخره  دامانمان آلوده  شد به تعقیب این مزخرفات. ***

الان ده سال از آن شب خیس و لیز که تو لجن اکسید روی غلط می زدم گذشته و هری پاتر هم تموم شده رفته پی کارش و من مانده ام و سوالی عظیم. سوالی بس عمیق و تو در تو. سوالی بوگندو. سوالی پر از هیچ و پوچ. سوالی مانند این: اگر روی نبرد ازلی خیر و شر به نفع خیر تمام شود، وعده ازلی مستجاب گردد ما چه خواهیم کرد با دنیای بی انگیزه از شر تهی؟ تمام سیر تکامل این بشر نفله به خاطر غلبه پله به پله و گام به گام به شر بوده، اگر برسد آن روزی که گرگ و بره کنار هم لالا کنند، من، این بشر بیکار و بی عار به چه انگیزه ای به زندگی ادامه دهم؟ من به نقص، شر، پلیدی و نکبت به عنوان انگیزه برای غلبه بر آنها و پیشرفت نیاز دارم!!!

آه که بهشت تنبلی و تن آسائی همچین هم خوب نیست ها!!! علم و آگاهی و منزل حضور پیغمبران و دین هاوائی که نبوده! بین النهرینی بوده پر از تباهی و نکبت. این اهالی تائیتی نبودند که کشتی کشیدند به شرق. این ما آدم های پیروز برآمده از تاریکی قرون وسطی در طلیعه رنسانس بودیم که لشکر کشیدیم غرب! آی که اگه طاعون نبود، اگر کوفت و سرطان نبود فی المثل طبابت چه معنائی داشت؟

می دونید من عاشق اورسن ولزم به خاطر یک فیلم. دیوونه کارول ریدم بازهم به خاطر یک فیلم و گراهام گرین را دوست دارم آنهم به خاطر همون فیلم. مرد سوم.

اورسن تپل با جوزف کاتن نازنین تو چرخ و فلکی گنده نشسته اند و چرخ می خورند. هری لایم و هالی مارتینز. هالی باور نمی کنه هری خوب و مهربون، هیولای پنی سیلین دزد شده باشه. هری هم باور نمی کنه هالی اینقدر خر باشه. یک چیزهائی بهش می گه در مایه های عاقبت دوران آسایش از مدل  سوئیسی و رسیدن به ساعت کوکو    و سالها تباهی و جنگ و رسیدن به اوج علم و هنر فلورانسی  . منزل جاودان میکل آنژها و داوینچی ها.  رسیدن به نگاه خشمگین داوود آن غول سفید به سمت رم. 

 می دونید امشب اصلا خودم نیستم. من ناظر خوشنود دنیای پلشت اطرافم هستم. قطعا وعده ای که به ما مستضعفین داده شده محقق خواهد شد و ما پیروزمندانه از لجن برخواهیم خواست!

پی نوشت: می دونم با این حرف ها سوسک می شم

* تپاتپ به معنای لحظه  اوج تپ تپ روی کی بورده

** شما یادتون نیست یک زمانی ما می رفتیم مرکز پایتخت سرویس اینترنت به میل خودمون می چیدیم می اومدیم و براش به شخصه یوزر و پس می گذاشتیم. 

*** فهمیدم مشکلم چیه من به خانم رولینگ  و جادوئی که از  یک مستمری بگیر پیزوری به پولدارترین زن عالم تبدیلش کرد، حسودی می کنم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/06ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط کامشین  | 

خدمت سروران عزیز عارضم که بالاخره لوس بازی ما در باب محو شدن در عالم هپروت به پایان رسید و فعلا با ترکش هائی باقیمانده از جنگ درونی "من با من" خدمتتان نشسته ایم و انبانی داریم سرشار از حرف! که اگر بخواهم مو به مو بگم به خودی خود حسین کرد شبستری   از گور برخواهد خواست و یقه این جانب را خواهد گرفت که قصه دراز و بی انتها منم نه یاوه های هذیان گونه تو.

اول یک دسته بندی ارائه می دهم کار ساده بشه

الف: در فاصله این دو هفته که انگشتانم زنگ زده بود، یک تک پا رفتیم شمال مملکت، حالی به خود و دیگران دادیم و برگشتیم. تو همون بلاد سرسبز بود که اولین شراره های " آمال سوخته و دنیای ورقلمبیده" به لطف شبکه های رنگوارنگ اونطرفی تو مخمان کوبیده شد و ملول شدیم. تف به این  روزگار که  ملال و حسرتش هنوز بیخ گلویمان را چسبیده.

ب: سر صبر و با حوصله ،تکرار سریال "Angels in America" را دیدم و حال و حالتم به شدت دگرگون شد. علی الخصوص اینکه یکی از خانم های داستان دچار ملال و هپروت بود و ما را با خودش کشید به دنیای توهم. طوری که دلم  می خواست با سر برم تو یخچال.

ج: موارد الف و ب در مجموع خیلی چنگی به دل نمی زدند و مانده بودم چه بنویسم که خدایان کوه المپ در اقدامی بشردوستانه، برای روشن نگاه داشتن چشمه زپرتوی ذوق و احساس این حقیر، دست به دست هم داده یک سگ  تقریبا دوبرمن آنچنانی را دقیقا " from Out of no where" انداختند تو حیاط خونه ما. این اقدام تنها و تنها در این راستا بود که من به اندازه یک وبلاگ مطلب خواندنی و جک  را به عینه ببینم و از هیجان این عطیه آسمانی بالاخره از یخچال بیایم بیرون!

عکس بالا همون هاپوی فوقه که روز سه شنبه صبح به مصداق پرتقالی های  نازنین "آپاره سیدا" شد. یعنی دفعتا نازل گشت و ظاهر شد و تا امروز که به جای خالیش می نگریم کشف نگرده ایم این موجود واق واقو که از ترس واق واق می کرد و زوزه می کشید از کجا امد و به کجا رفت!

شرح اقداماتی که در راستای سگ کشی انجام گرفت خود داستانی است.اول  این که مدیر ساختمون به استناد دو دونه  قطره بزاقی که از دهان سگ بیرون آمده بود نتیجه گرفتند که " این هاره! باید زنگ بزنیم شهرداری بیایند خلاصش کنند". تا ایشون دست بجنبونن و به شهرداری زنگ بزنند من   با شیر و نون خیسانده در آن به انضمام جگر مرغ سرخ شده حسابی از خجالت شکم هاپو درآمدم آنهم به این هدف که با ما دوست بشه و به زبون خوش از حیاطی که قرق کرده بود بیاد بیرون بره پی کارش!

یکی از همسایه ها در این بین اعلام کرد این سگ خیلی خوبیه من می برمش گاو داری! الحق هم راست می گفت. سگی بود به غایت زیبا. کمر باریک پا بلند صاحب اندامی کشیده که در بهشت سگ ها کم کم دو هزاردلاری می ارزید منتهی  اخلاقش یک کم خراب بود و کسی جرات نزدیک شدن به ایشون  را نداشت و واقعا  که صدای هاپوی فوق هم بند دل آدم را پاره می کرد. اوج موفقیت من رسیدن به  فاصله ای نیم متری  ایشان بود و شاهکار سگ این بود که با خوشی کله اش را کرد تو قابلمه ای که هنوز بوی جگر می داد! در اوج داستان که دیگه فکر می کردیم رفیق شده ایم با هم، آنچنان وقی به کامی کرد که تا سه ساعت رنگش پریده بود و دست و پایش می لرزید.

این وسط   به یاد عملیات های نجات اتش نشانی  و به دام انداختن های متورانه ایشان که ببر و میمون و کرکس و بزمجه از این ور اونور جمع می کنند و با افتخار تو بوق و کرنا می کنند، افتادم و شعور جمعی ساختمان ما هم بالاخره بر دل سیاه سگ کش های شهرداری فائق آمد و زنگ زدیم 125.

یک ربع بعد از تماس ما،  اول یک ماشین با چهار تا مامور اومدند. به عنوان ابزار دستگیری حیوانات یک کیسه برزنتی بو گندو  هم داشتند. آرنولدشون جستی زد تو حیاط که الان می گیرمش. با افتخار رفت ته حیاط. سگ هم یک سلام بهش کرد و ما شاهدان عینی آرنولد را تو سر زنان دیدیم که فرار کرد و رفت. ماموران همینطور دراز دراز ایستاده بودند و به حیاط و درختان می نگریستند  واز هوای لطیف بهاری بهره می بردند که ماشین دوم آتش نشانی آژِیر کشان از  راه رسید. هاپو هم از صدای آژِیر به ذوق آمد و سرش را کرد هوا و  آنچنان زوزه ای کشید که ارواح همه رفتگان از گور برخاستند و شیون کشیدند. اینجوری شد که از بقال و قصاب و همسایه و زن و مرد و پیر و کودک ریختند تو خونه ما که شاهد عملیاتی باشند که به لطف ماموران و برزنت بوگندوشون به فیلم کمیکی شبیه شده بود.

خلاصه که یک آقائی با کت و شلوار که بی شباهت به ماموران امنیتی نبود با کیفی مشکوک رفت تو حیاط.    آقاهه متفکر و نوچ نوچ کنان برگشت و گفت "باهاس زنگ بزنین شهرداری"  همسایه گاودار ما تندی شال و کلاه کرد و  رفت گاوداری اش تا "ممد سگ رام کن" ورامین را بیاره.

مامور سگ کش شهرداری و ممد ورامینی ساعت ۱۱ شب با هم از راه رسیدند. حالا ممد بدو، مامور بدو.  ممد سگ رام کن با طناب و چوب از یک ور، مامور شهرداری از یک طرف  هیچکدوم از پس هاپو بر نیومدند. مامور شهرداری هم حکم آخر را صادر کرد و گفت : خانم ها آقایون! اجل ایشون سر رسیده دیگه اصرار نکنید الان می کشمش!" تفنگش را که هوا برد، همسایه گاودارمون پرید جلو و  "نه!! نه!!"  گویان خودش را سپر سگ کرد و حاضر شد تیر به اون بخوره به سگه نخوره. از یک طرف هم داد زد " ممد!!! یک کاری بکن!!!"

در اینجا ممد قصه ما از فداکاری گاودار به هیجان امد و با چوب رفت جلو و شترق چوب را کوبید تو کله سگ! شاهدان قضیه بعدها ابراز کردند که در این لحضه دو صدا شنیده اند، یکی ناله جانسوز سگ، یکی هم جیغ خانمی که از پنجره خودش را آویزون کرده بود یک بند داد می زد " جانی ها! قاتل ها !سگ کش ها" سگ بیچاره برای چند ثانیه ای از هوش رفت و در همون چند ثانیه ممد ورامینی و مامور سگ کش طفلی را طناب پیچ کردند و در ثانیه های آخری که مثل یک کیسه می کشیدنش روی زمین ، درست قبل از اینکه جدی جدی خفه بشه و بمیره، به هوش امد و تکونی به خودش داد  و خلقی را از نگرانی درآورد.

بعد از اینکه حیاط از سگ خالی شد و هفت بار به سفارش وسواسی های محله آب کشیده شد، نهایتا صلح و صفا به حیاط برگشت و محوطه بهار زده از صدای واق واق عاری شد.

 این هم از طبیعت جاندار بدون سگ

 خوب حالا نتایج اخلاقی:

۱- سگ موجود باوفائی است. مطمئنا اگر دو بار دیگه براش غذا می بردم باهام دوست می شد و با هم می رفتیم تفریح

۲- سرزنشم نکنید! درست بعد از خوابیدن هیاهوی ماجرا یادم اومد کافی بوده به یک دامپزشک زنگ می زدیم بیاد اینجا بیهوشش کنه تا دامدار فداکار هم به راحتی ببردش ورامین. حالا عیب نداره تجربه شد دفعه بعد زنگ می زنیم

۳- عجب همسایه فداکاری داریم ها!

۴- مامورهای آتش نشانی خیلی در گرفتن سگ مهارت دارند.

۵- ماموران شهرداری عاشق سگ کشی اند

پی اس: قدیم ها تهران پر از سگ بود با سیانور و گلوله ترتیب همشون را دادند

 پی اس اس: کسی سگش را گم نکرده؟

پی اس اس اس: هنوز جا نیافتاده ام.....یک کمی باید تمرین کنم. نثرم واق واقو شده

+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/01ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط کامشین  |