روتکو اولین هنرمند یا نقاشی نبود که ارادت خودش را به رنگ به این شکل نشون می داد. راستش صد سال قبل از روتکو (حالا اجازه بدهید از بقیه هنرمندان قرن نوزده به پائین فعلا فاکتور بگیریم) رنگ مایه مسرت و شادی خیلی از نقاشان بوده، طوری که توجهشون به طرح یواش یواش می رفته تو حاشیه. مثلا یک هنرمندی بوده به نام ترنر Joseph Mallord William Turner که انگلیسی بوده و دیوانه بازنمائی تاثیر آنی منظره به روح و روانش. جناب ویلیام در اواخر عمر زرتشت وار، عشق خودشون را به نور و خورشید در قالب کلام ابراز کردند اما قبل از ابراز کلام و ثبت نقل قول در ویکیگفتارد، در اوج پختگی هنر خویش یک همچین چیزائی می دادند بیرون.

خوب شاهدید که در اوج رومانتی سیسم قرن نوزده انگلستان، ترنر بی شباهت به نوه نتیجه های آتی اش عمل نکرده و بیشتر با رنگ حرف زده تا با طرح.
حالا مجبوریم یک کم حاشیه بر داستانمون بگذاریم. این حاشیه از انجا شروع می شه که از اواخر قرن هیجده به بعد علاقه نقاشان به طبیعت به طرزی غیر قابل توصیفی شعله می کشه. بخشی از دلایل این امر به این برمی گرده که یک کم قبلش یعنی در دوران روشنگری (حدودا قرن شانزده و هفده ) آن زمان که لامپ بالاسر همه متفکرین روشن شده بود، دردورانی که کشیش ها به واسطه گندهای متوالی و پشت سر همی که تو فلورانس و رم زده بودند از چشم و چال مردم افتاده بودند و دیگه کسی برای شون تره خورد نمی کرد، وضعیت نقاش ها یک کمی عوض شد حیف که بحث پارسال مارتین لوتر را نیمه کاره ولش کردم اما همین مارتین لوتر بود که برای بخش قابل توجهی از اروپای اون موقع فاتحه کلیسا و پاپ و بساط گناه خریدن و بهشت فروختن را خوانده بود و بساطشون را زده بود به هم. از فرصت ایجاد شده پادشاه ها و ملکه ها استقاده کردند و نقاش ها را گرفتند به خدمت. دیگه اندازه صد نسل هم کلیسا ساخته شده بود و نقاش ها با تمرین عمق نمائی و پرسپکتیو و کوتاه نمائی و دراز نمائی پدر خودشون را در آورده بودند. حالا دوران ناز کشی شاهان از نقاش ها بود تا از دک و پوز براق و چاقشون برای آیندگان سند افتخار باقی بمونه. از اینجا به بعد هر کی دستش به دهنش می رسید صاحاب پرتره می شد. اینجوری بود که ماری ها، کریستینا ها، الیزابت ها، کا ترین ها و مارگو ها در کنار جرج ها و فیلیپ ها و لوئی ها و هانری ها شدند مدل نقاش ها. فکر نکنم تا دوران پست مدرن اینقدر به نقاش جماعت خوش گذشته باشه. اگر ..س مثقال استعداد داشتند می موندند تو دربار، بین زنهای خوشگل می چرخیدند و حال می کردند به بهانه نقاشی طرف را منتر خودشون می کردند و اوامر نقاشانه و هنرمندانه می دادند ای... حالا شاید دستی هم می رسوندند! ما که بخیل نیستیم بگذار یک بار هم تو تاریخ به نقاش جماعت خوش گذشته باشه!

ایشون ملکه کریستینا هستند. ملکه سوئد. نمی دونم به نقاش اثر در کنار علیاحضرت خوش گذشته یا نه اما همین را بدونید که ملکه بسیار اهل دانش بودند و به زور دکارت را بردند تو دربار خودشون تا بهشون علم بیاموزه اما هوای سوئد سرد بود طبع ملکه هم اتشین دکارت این مجموعه اضداد را نتونست تحمل کنه سینه پهلو کرد مرد!
بعله این بساط برای خودش برپا بود و در کنار ملکه کریستینا و اندکی بعد از ایشان بنی بشرهائی( در واقع بنت البشرهائی) چون معشوقه های طاق و جفت لوئی پانزدهم و خانم ماری انتوانت تو فرانسه حسابی به نقاش ها حال می دادند. تا اینکه تق سلطنت تو اون بلاد در اومد و دوران بره کشان نقاشان حداقل در فرانسه به سر رسید. اما شما ذهنتون را پرواز بدهید به سرزمین فلسفه مدرن یعنی آلمان. در همون دوران یعنی در اواخر قرن هیجدهم یک فیلسوف ساکت و اروم که تو زندگی اش به هیچ چیزی اهمیت نمی داد الا نظم و ترتیب بعد از سالها و سالها اندیشیدن دست به قلم برد و افکارش را به صورتی کاملا منظم و مرتب در سه گانه ای باشکوه ریخت بیرون. تو کتاب فلسفه برای احمق ها خواندم که این متفکر آلمانی آنقدر تو زندگی اش منظم بود که فی المثل بقال و قصاب محله اشون باهاش ساعت تنظیم می کردند. جناب فیلسوف کمی وسواس فکری داشتند چون اگر روزی فی المثل سنگی بر سر راه بود یا بلبلی دو تا چهچه بیشتر می زد نظم استاد می ریخت به هم.
نتیجه این زندگی وسواس گونه با منتهی درجه بهره وری خود به نفع هنر شد. جناب فیلسوف یعنی همون امانوئل کانت سه تا کتاب مشهور دارند به نام های 1- نقادی عقل محض 2- نقد قوه عملی 3- نقد قوه حکم
این آخری به نقد زیبائی شناسی معروفه و احکامی که حضرت کانت در آن شرح دادند هنر را از تقید به کشیش و شاه و ملکه و آدم های پولدار در اورد و یواش یواش، جراتی را به هنرمند بخشید که زیرجلکی و مخفیانه هنر را حتی از تقید بازنمائی طبیعت هم بیاره بیرون. یعنی هنر چیزی نباشه جز برای هنر و درباره هنر.
خوب ما تا اینجا بیشتر نخواندیم و باید صبر کنید تا بروید اطلاعاتمان را رفرش کنیم تا آبرویمان بیشتر از انچه در قبل ریخته شده بود نرود و دیگر روتچنکو را مالویچ اشتباه نگیریم!













